23 مهر 1404
آفتاب کم رمق عصر پاییزی از پشت پرده های حریر خودش را به زحمت درون اتاق می کشاند . یک چشمم حریص و بی قرار ، از پشت پرده کوچه را از بالا تا پایین می پایید ،هر سایه ای که حرکت می کرد هر صدایی که می آمد ،قلبم را به تپش می انداخت ،چشم دیگرم خیره به تلفن زرد… بیشتر »
23 مهر 1404
جلوی میز چوبی و آینه قدیمی که خاطرات دیرینه ای را برایش تداعی می کرد نشست ولحظه ای خود را در آینه نگاه کرد ،صورتش مثل قبل نبود ؛ همان روزهایی که تازه عروس شده بود .جوانی جایش را با تارهای سپید مو و چین و چروک های کنار چشم و روی پیشانی اش عوض کرده بود… بیشتر »
23 مهر 1404
چشم هایم را می بندم ،گوشهایم را می گیرم ،حرف نمیزنم تا شاید به اندازه سر سوزنی خیالم راحت باشد ،اما نه ،انگار که این قطار افکار در ذهنم نمی خواهد متوقف شود . خیالم آسوده نیست ،ذهنم مشغول است به چه چیزهای به درد نخوری که فکر می کند وجز اینکه می خواهد… بیشتر »

