در میانِ کوچه پسکوچههای گلی و آجری، سالها بود یادوارهی شهدا برگزار میشد. در این میان، پیرمردی سالخورده که عمری را در میانِ قابعکسها و پوسترها خادمی کرده بود، حالا آرزویِ ناتمامِ خود را با قابِ عکسِ «رهبرِ شهید» زمزمه میکرد؛ آرزویی که سالها در دل داشت و هیچگاه در این دنیا محقق نشد: آرزوی دیدار رهبر .
حالا او با نگاهی سرشار از بغض و حسرت، میانِ آن قابها،گویی در سکوتِ سنگینِ عکسها، خاطراتِ کهنه وحسرتهای به جامانده اش را جست و جو می کرد .
موسیقی آب
وقتی چشمهایت را میبندی و گوشهایت را به سکوت می سپاری،شاید سکوت بهترین صدا باشد، اما وقتی در کنار دریای عظیم خروشان ایستادهای و چشمانت را میبندی تا بهتر بشنوی، هیچ صدایی آرامبخشتر از موسیقی زیبای آب نیست؛ آبی که از صدای آن، آرامش معنا میشود و زندگی دوباره را تداعی میکند.آب خود زندگی است چه آن روزی که نفرین شد وچه آن روز که مهرِ زهرا شد برای وصال علی…»
باید گفت هرآنچه از صفات نیک و خوب است از آب گرفته شده است ؛پاکی همان گونه که الودگی وغبار غم را از دل می شوید وجان را تازه می کند .روان بودن همانگونه که در میان صخره های سخت راه خود را پیدا می کند و میرود وبخشندگی همانگونه که زمین تشنه راسیراب می کند .
#بر_مدار_نوشتن
#رهانویسی
#به_قلم_خودم

