صدای پای آب
15 خرداد 1405
دشتهایی چه فراخ
کوههایی چه بلند
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید ،پی نوری. پی ریگی ،لبخندی
پای نی زاری ماندم باد می آمد ،گوش دادم
چه کسی با من حرف میزد ،راه افتادم
یونجه زاری سر راه
لب آبی گیوه ها را کندم ونشستم ،پاها در آب
من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی سرزند از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ،ظهر تابستان است
مهربانی هست ،سیب هست ،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ،در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور ،مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ،بروم تاسر کوه ،دورها آوایی است که مرا می خواند……
سهراب سپهری
