دلم زیارت میخواهد، زیارتی ناب از جنس شناخت… هرگاه به زیارت میروی و دلت را طواف می دهی مانند آب روان می شوی صاف و زلال ،تمام بدی ها را پاک می کنی از روحت و کینه ها را از قلبت …..
#به_قلم_خودم
تنهایی انتظار
آفتاب کم رمق عصر پاییزی از پشت پرده های حریر خودش را به زحمت درون اتاق می کشاند .
یک چشمم حریص و بی قرار ، از پشت پرده کوچه را از بالا تا پایین می پایید ،هر سایه ای که حرکت می کرد هر صدایی که می آمد ،قلبم را به تپش می انداخت ،چشم دیگرم خیره به تلفن زرد رنگ قدیمی روی میز چوبی بود .گوش هایم راچنان تیز کرده بودم که حتی صدای نفس های مضطربم آزارم می داد .شاید زودتر خبری شود .
ساعت ها می گذرد سنگین و سنگین ،انگار زمان متوقف شده است و من همچنان مثل گل های خشکیده ی توی گلدان فلزی ،روی مبل کنار پنجره خشکم زده است وهمچنان منتظر …
نه صدای قدم هایش را ازپیچ کوچه می شنوم ونه صدای زنگ آشنای تماسش را ،انگار تلفن هم خیلی وقت است که انتظار را با من شریک شده است .
حالا که خورشید کم کم بساط روشنای اش را از لبهی میز جمع می کند اتاق هم تاریک تر می شود و من همچنان چشم به راه کسی که معلوم نیست ،شاید هیچ وقت نه بیاید نه زنگ بزند .
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی

آفتاب کم رمق عصر پاییزی از پشت پرده های حریر خودش را به زحمت درون اتاق می کشاند .
یک چشمم حریص و بی قرار ، از پشت پرده کوچه را از بالا تا پایین می پایید ،هر سایه ای که حرکت می کرد هر صدایی که می آمد ،قلبم را به تپش می انداخت ،چشم دیگرم خیره به تلفن زرد رنگ قدیمی روی میز چوبی بود .گوش هایم راچنان تیز کرده بودم که حتی صدای نفس های مضطربم آزارم می داد .شاید زودتر خبری شود .
ساعت ها می گذرد سنگین و سنگین ،انگار زمان متوقف شده است و من همچنان مثل گل های خشکیده ی توی گلدان فلزی روی مبل کنار پنجره خشکم زده است وهمچنان منتظر …
نه صدای قدم هایش را ازپیچ کوچه می شنوم ونه صدای زنگ آشنای تماسش را ،انگار تلفن هم خیلی وقت است که انتظار را با من شریک شده است .
حالا که خورشید کم کم بساط روشنای اش را از لبهی میز جمع می کند اتاق هم تاریک تر می شود و من همچنان چشم به راه کسی که معلوم نیست ،شاید هیچ وقت نه بیاید نه زنگ بزند .
#به_قلم_خودم
✍️زهراقپانوری
جلوی میز چوبی و آینه قدیمی که خاطرات دیرینه ای را برایش تداعی می کرد نشست ولحظه ای خود را در آینه نگاه کرد ،صورتش مثل قبل نبود ؛ همان روزهایی که تازه عروس شده بود .جوانی جایش را با تارهای سپید مو و چین و چروک های کنار چشم و روی پیشانی اش عوض کرده بود و نشان از غصه هایی داشت که آنها را در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود .
بوی ته مانده ی عطرهایی که در شیشه های خالی جلوی آینه رها شده بودند و بوی گلهای سفید و نارنجی که برایش خاطرات عشقی را زنده می کرد اورا به خودش آورد.
از لای ورق های دفتر خاطراتش کاغذی را پیدا کرد که تنها وقتی چهار گوشه اش به درستی روی هم قرار می گرفت قلب نارنجی کامل نمایان می شد؛"آخر رنگ نارنجی را خیلی دوست داشت “.یک پازل ساده که معنایش برای او به اندازه ی تمام سال هایی که گذشته بود عمیق بود .
این یادگاری ،تنها چیزی بود که از آخرین جشن سالگرد عروسیشان ،لبخند را بر لبانش می نشاند .
اما حالا با گذشت این همه سال تنها، در کنار خاطرات عزیزی که حالا نیست .
#به قلم خودم
✍️زهرا قپانوری



