31 مرداد 1402
با صدای اذان از خواب بیدار می شوم و بعد از نماز صبح ،کمی قرآن می خوانم . مامور خانم می آید دنبالم ،برایم چادر مشکی آورده که برویم دادگاه. به محوطه بیرون می رسیم و بازجو را می بینم ،با پوشه ای که زیر بغلش هست . آدم خوبی است و … قسمتی از کتاب مار و… بیشتر »
نظر دهید »